2013-12-24 16:06:26

نامه 324

گفتی خداحافظ.گفتم میبینمت.3 سال بعد در حالی که جلوی ایینه ایستاده بودم و ریش هایم را میزدم چشمم به تقویم کنار اتاق افتاد 3 اپریل بود. تقویم زل زده بود به من.تقویم حتی پلک نمیزد .انگار میخواست چیزی بگوید اما رویش نمیشد یا چمیدانم غریبی میکرد. ان روز یک صبح افتابی بود. یک صبح قهوه ای.از ان روز هایی که در کمدم را باز کنم دنبال کت و شلوار قهوه ایم بگردم.ان را تنم کنم و به خودم لبخندی تحویل دهم. همانطور که در ان روز قهوه ای در حال بستن دکمه های کت قهوه ایم بودم چیزی در ذهنم یاد اوری شد.چیزی شبیه یک قرار ملاقات.به سمت کشویم رفتم از بین کاغذ های مچاله شده کاغذ کرم رنگی را پیدا کردم.خیابان التامارای جنوبی.خیابان التامارای جنوبی 27.با دیوار هایی به رنگ کرم و شیار های سفید.سریع این ادرس را به دست راننده تاکسی دادم.ما 2 سال قبل مجبور شده بودیم از هم جدا شیم و در همچین تاریخی قرار بود دوباره همو ببینیم.جین عزیزم من اونروز در ایینه کوچک تاکسی زرد رنگ نگاهی به خاطراتمون انداختم.نگاهی به دست های ظریفت.نگاهی به موهای سیاهت.نگاهی به دعوا هایمان .من رسیدم.راننده رفت.جین عزیزم من حتی بیشتر از عقربه های ساعت منتظرت موندم.مطمین بودم سر قولت نمیزنی.من درست کنار 2 لوله ی ابی بودم که از هم جدا شده بودیم.نیامدی.ساعت همینطور میگذشت.خوابم گرفته بود.به داخل لوله ها رفتم و خوابیدم اما ترسیدم بیایی و مرا ندیده بروی.پاهایم را بیرون گذاشتم.کف پابم شروع به خارش کرد.ان را به زمین فشار دادم و چشم هیم را بستم.جین عزیزم عکس شوهرت را دیدم چقدر قهوه ای به او می اید.اگر خواستی به دیدن من بیا اینجا کمی برای تو جا هست.ادرس را بری تو مینویسم. خیابان التامارای جنوبی 27 زندگی در لوله ی اب با جوراب های مشکی.

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.