2013-12-24 17:25:47

نامه 343

سلام جان. ببین چقدر عزیزی که با وجود همه کارهای نیمه تمام این روزها که گذاشته ام برای بعد، نشسته ام و نامه می نویسم برایت. نگو بی معرفت این مدت کجا بودی و بی خبر ماندیم از حال و احوال هم...کار داشتم به خدا. در ایران همه سرشان شلوغ است، فکر کرده ای چه!! اصلا اینجا ملاک آدم حسابی بودن به قول شما بیزی بودن است.، باور کن. راستش بعد از بی خبری این چند وقت یک فیلمی دیدم که سبب خیر شد. می دانی سبب خیر یعنی چه؟! از کجا باید بدانی.. هر وقت دیدمت برایت می گویم. داشتم میگفتم ، یک فیلمی دیدم که اسمش خاطرم نیست. آلزایمر گرفته ام انگار. مثل آن ماهی کوچک آبی دوست پدر نمو. همان که حافظه سه دقیقه ای داشت. آخ که چه بانمک بود. فکر کن چه خوب بود یک جایی از مغز یک دکمه ای چیزی بود که میزدیم و بعد بوم...حافظه سه دقیقه ای و شاید هم پنج دقیقه ای میشد.. البته در آن صورت احتمالا جان در یکی از همان پنج دقیقه ها گم میشد. اما شاید امیدی بودکه مادرت تمام آنچه درباره ایران شنیده بود را فراموش میکرد، دستش را میگرفتی می آمدید ایران. یا خاله فراموش میکرد نبود آرام را.. بگذریم، داشتم میگفتم فیلم خوبی بود. اکثر لوکیشن هایش خیابان های نیویورک بود و ساختمانهای بلند . پیش خودم زدم توی خیال که الان جان در آن یکی ساختمان ها نشسته پشت میزش و تیتر روز میزند.. یک کافه هم بودکه انگار خیلی جای خوبی بود. چشم هایم را بستم، زمستان بود. تو کت گرم و شال سرمه ای و ژاکت کشمیر پوشیده بودی من هم یک پالتوی مشکی با جیب های بزرگ و یک شال قرمز بلند، همان که چند سال پیش فرستادی برایم، همان که روزهای چرخ چرخ عباسی میپیچم دور سر و گردنم . هوا سرد بود و برف روی زمین نشسته بود. نمی دانم چرا همیشه توی فانتزی های من برف میبارد. حتی بهشت را هم که تصور میکنم برف میبارد. اصلا یک حالت روحانی مقدسی به همه چیز میدهد.سحر و جادو میکند و من را با خودش میبرد. گفتم جادو یادت باشد دیدمت داستان آن جادوگر کوه سنگی را برایت بگویم.تعجب کردی ؟ اینجا همه چیز عجیب و غریب است. نام خیابانها از همه چیز عجیبتر... کجا بودم آها آن کافه کوچک. دلم گرفت. تنگ شد یهو. برای جایی که تا بحال نبوده ام..بگذریم وای جان چقدر حرف دارم وقتی ببینمت. کاش تو می آمدی. اینجا حرف هایم می آیند اما آنجا قول نمیدهم. میگویند این روزها در سرزمین شما آرزو برآورده میکنند.همان بابای معروفتان. برایت یک آرزو میفرستم قول بده بگویی برایش. بگو مهدخت گفت آرزو میکنم قلب آدمها سفید شود مثل برف.
جان اگر روزی روزگاری آرزویم برآورده شد یک شال میبافم برای بابایتان. بگو مهدخت فرستاده. مطمئنم خوشش می آید.
راستی عیدت مبارک. مهدخت

عکس از فلیکر بود نام عکاسL!k3OMGitsCa$s@dy

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.