2013-12-23 10:48:32

نامه 133

دراز کشیده ام و زل زده ام به سقف که گوشی صدا می کند. نگاه می کنم. تویی. بلند می شوم و می روم سراغ کامپیوتر، فایلِ نامه را دانلود می کنم؛ و حالا آن هدیهء بزرگ روی صفحهء مانیتور هست و آمادهء باز کردن و خواندن. اما از اینجا به بعدش خیلی بغرنج و عجیب و غریب است ... آدم دلش نمی آید بازش کند و همان لحظه بخواندش. خواندنش مگر چقدر طول می کشد؟ شاید فقط یک دقیقه، یا همین حول و حوش... پس چرا بگذارم این یک دقیقهء بکر، تازه، طلایی، و کنجکاوی برانگیز، به همین زودی از دست برود و تمام شود؟ دوست دارم به تعویق بیندازمش. می خواهم به آینده امیدوار بمانم. انگار که این دقایق تعویق و انتظار می روند قاطی آن یک دقیقهء فرضی، و اوقات عیش و لذت و تازگی را وسعت می دهند و طولانی ترش می کنند. پس ایستادگی می کنم و می روم برای خودم چایی می آورم و دور می زنم و به شکل مسخره ای اولین کتابی را که دم دستم هست برمی دارم و ورق می زنم... اما این مبارزه ای است که آدم خیلی سریع و به طرز رقت انگیزی در آن شکست می خورد و قافیه را زود می بازد. نه. دیگر نمی شود. پس کلیک می کنم و نامه جلوی چشمانم ظاهر می شود، و همین لحظه هست که آدم دوست دارد زمان از کار بماند و این مواجهه تا ابد طول بکشد. در این زندگی سرشار از یکنواختی و تکرار و ملال و خستگی، لحظاتی از این دست مگر چندبار دست می دهد؟ لحظاتی که از جنس این دنیا و حساب و کتاب ها و رندی ها و زرنگی ها و منفعت طلبی هایش نیستند. لحظاتی که تر و تمیز و پاک و خالص اند. لحظاتی که مال من اند... بعضی وقت ها که فکر می کنم، می بینم خیلی از بده بستان ها و روابط من با دیگران، در غیاب من هم دقیقا به همین شکل می توانند اتفاق بیفتند. فلانی به من زنگ زده که با هم برویم بیرون و من نرفته ام؟ خب، به درک. زنگ می زند به دیگری. از فلان انتشارات خواسته اند که فلان مطلب را ترجمه کنم و من قبول نکرده ام؟ خب، به یکی دیگر سفارش می دهند.... کم اند لحظاتی که احساس کنم حضورم در این دنیا ضروری است؛ و به صرف حضور من و برای من است که نام ام به خاطری می آید و یادم از خاطری گذر می کند... و لحظهء داشتن و خواندن این نامه یکی از آن معدود لحظات است...
جانِ جانان سلام
نمی دانم در نامهء قبلی چه نوشته بودم که انقدر نظر تو را جلب کرد و شامل لطف و محبت ات شد. البته می دانم که خیلی چیزها ورای کلمه ها و جمله هاست که منتقل می شوند، و حس و حال و مغناطیس و فرکانس، خیلی وقت ها از جاهای خالی و حرف های نگفته و نکته های ننوشته است که بیرون می زند و معلوم می شود. اما در نهایت از تو ممنونم که آن وقت شب به خاطر آن داروها از خانه بیرون آمدی و اینهمه مرا شرمنده کردی... جان نمی دانی وقتی دیدم به رغم دشوار بودن ارسال آن داروها باز هم آن ها را آماده کردی تا امروز برایم بفرستی، چه حس خوبی داشتم. این که صبر نکردی تا مثلا بدی اش به آرش که با خودش بیاورد. خب، مگر چه فرقی می کرد؟ اما من این جزئیات و این ظرایف را می فهمم و بسیار برایم مهم است. راستش شاید توجه زیاد به همین چیزها باشد که کلا در زندگی فرسوده و خسته ام کرده. درست است که چنین خصلت هایی در زندگی می تواند آدم را پیر کند و پدرش را دربیاورد، اما گاهی اوقات هم، مثل همین الان، باعث سرزندگی و خوشی اش می شود؛ و شاید به خاطر همین یکی و اندک مواردی از این دست، به آن همه رنج و عذابش بیارزد.
شاید باور نکنی که من هم مثل تو، چند وقتی است که هی خواب خواهرت را می بینم زیر همان مجسمه توی باغ با همان موهای طلایی مواجش... و بغضم گرفت...به هرحال، خواستم بگویم که من هم گرفتار همین مسئله ام. و البته پرواضح است که در چنین شرایطی، خواندن نامهء تو چه بلایی می تواند سرآدم بیاورد. البته از این بابت ناراحت نیستم که هیچ، خوشحال هم هستم. فکر می کنم مشکل خیلی از آدم ها در گریه نکردنشان است. اگر آدم ها بلد بودند گریه کنند، و گریه می کردند، دنیا جای خیلی بهتری بود از این چیزی که الان هست.
گفته ای که احساس می کنی بعد از مدت ها کسی را یافته ای که به فکر نفع خودش نیست؛ و راستش من آنقدرها هم بی خیال نفع خودم نیستم. اما تا چه نفعی باشد و چه شکلی داشته باشد. همین که الان دارم برای تو می نویسم و اوقات ام را با تو شریک شده ام، لذت بخش نیست؟ می دانی وقتی از صمیم قلب آرزو می کنم که حالت خوب باشد و به آرزوهایت برسی، چه حس خوبی دارم؟ می دانی وقتی می بینم که یکی فرسنگ ها دورتر به یادم است چقدر احساس هیجان و زنده بودن می کنم؟ ... متاسفم برای آدم هایی از آن دست که توصیفشان کرده ای. بدبخت هایی که قبل از هرکسی به خودشان ظلم می کنند. آدم هایی که خیال می کنند به فکر نفع خودشان اند؛ و تازه اگر هم به آن چیزی که فکر می کنند نفعشان است برسند، به دنبالش چیزی جز دلزدگی و یکنواختی و ملال نصیب نمی برند. جان، می دانم که شاید حرف هایم اغراق آمیز به نظر برسد. خودم هم مانده ام که چطور چنین رابطهء قلبی و درونی به این شکل ناگهانی بین من و تو( و شاید تو و من) شکل گرفته است... نمی دانم. اما چیزی است که هست؛ و چون هست، هست دیگر ...نمی دانم... این یکی بماند تا در نامه ها و گفتگوهای بعدی با هم درباره اش حرف بزنیم... خیلی خیلی زیاد مواظب خودت باش عزیزم. در آستانه این سال جدید میخواهم بدانی آن چیزی که مقدر است اتفاق خواهد افتاد، و من دعا می کنم که تقدیر به کام تو باشد.
دوستدارت
بهار
پ س: از مادرت تشکرکن از قول من بگو از توی جعبه داروهای بیرون افتاده بوده اما همیشه گردنمه بگو مطمئنم که امسال دیگه می تونن بیان ایران و من می برمشون جایی که یه عالمه از اینا داره

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.