2013-12-22 13:01:47

نامه 68

جان
هیچ ایده ای نداری که چند بار هِی نوشتم و پاک کردم !
نوشتن برای تو ، بعد از آخرین بار که دیدمت ، سخت ترین کار دنیاس .
جان .... جااان ..... جاناتان
سلام !
می دونم فرصت نشد که توضیح بدم برات که چرا نموندم و رفتم ، شاید الان فرصت مناسبی باشه ....
ببین جان .... الان رو نگاه نکن که همه چی آروم تره .
چهار سال پیش ، چطور توقع داشتی من وارد خانواده ای شم که پدر خانواده فکر می کرد ما توی کشورمون هنوز سوار شتر می شیم یا مادر خانواده عقیده داشت توی سطح شهر ، تروریست ها اسلحه به دست مشغول شلیک و کشتار هستن ....!
من چطور می تونستم با کسی ازدواج کنم که عموش به سادگی حکم تحریمای بیشتر رو برای کشور من می داد، همون تحریم هایی که اگه نبود " نگزاوار " لعنتی به موقع به دخترخاله ی معصوم من می رسید و الان اونم مثه خواهر تو خوب خوب شده بود و مدرسه می رفت ....
تو هیچ فکرشو کرده بودی که اون موقع اگه جنگ می شد ، این برادر تو بود که قرار بود بمب بزنه توی سر خانواده ی من ؟
قهرمان ملی ِ خانواده ی شما می شد قاتل بی رحم خانواده ی ما ؟!!

جان ....
عزیز من
قصه ی ما ، قصه ی تلخ " تفاوت ها"ست .

می دونم که الآن نزدیک کریسمسه و تو خوشحالی که تعطیلات نزديكه و تو هم حتما تصميم دارى مثه هميشه برى خونه ی خارج شهر ، پيش خونواده ت و با "آقاى فرندز" برين ماهيگيرى.

جان مهربون
بیا این کریسمس آرزو کنیم که مرز های بین کشورها کمرنگ تر شه .... تا دفعه ی بعد که یه " گرافیست روزنامه " و یه " دانشجوی ایرانی " عاشق هم شدن ، شاید اون موقع ، "جدایی" درست ترین انتخاب نباشه .
پ.ن : من بالاخره شوپن رو ماچ كردم سر قولت وايسا‌ ، كليپ باباكرم رقصيدنت رو آپلود كن توی يوتيوب !

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.