2013-12-24 15:43:49

نامه 318

یادته اون روز؟ یکم مونده بود به لحظه تحویل سال، تومیدون اصلی شهرتون،وقتی که تو اون سرما همه بی صبرانه منتظر گرمیه بوسه ی سال نو بودند،من با جسارت رو به روت ایستادم وگفتم: "جین! هیچوقت فکر نمیکردم اینجا و اینجوری نیمه ی گم شدم رو پیدا کنم!"
تو با بغضی مخفی توی صدات بهم گفتی:" آدم نیمه ی گم شدش رو تو خاک دشمن پیدا نمیکنه!"
و من هنوز دارم به خودم لعنت میفرستم که چرا لبهای دشمنم رو تو خاکش نبوسیدم!!
اینبار نامه ام رو با "سلام" شروع نکردم، جین! یادمه از سلام کردن به اندازه ی خداحافظی بیزار بودی! انگار هیچوقت دوست نداشتی که بشه حضورت رو تو یه "بازه" خلاصه کرد،شاید واسه همینه که از پیشت رفتم، اما پرانتز "بودنت" هنوز تو زندگیم باز مونده.
نامه هایی که فرستادی، از فرط بی روح بودن چنان خستم کرد که تصمیم گرفتم تمام"نگفتنی" های این سالها رو برات "نوشتنی" کنم! دیگه زحمت تر وتمیز کردنش به عهده خودت! نترس!پیچیده تر از اون چیزایی نیست که هر روز میان زیر دستت ، منم نمیترسم،چون میدونم تو کارت خبره ای!!
بذار راحت بگم!!
خدا- همونی که آخر توافق نکردیم که یکیه یا سه تاس!– لعنت کنه دو دسته آدم ها رو!
یکی اونایی که قلم برداشتن، زمین رو باهاش خط خطی کردن و اسم این خطها رو گذاشتن"مرز"!
دوم اونایی که یه پاک کن بر نداشتن این خطهای لعنتی رو پاک کنن!!
اگه این مرزها نبود،شاید دختر خاله ی من هم مثل "جسیکا" الان آرزوی پزشک شدن داشت. هرچند لباس سفیدی که "عموی" مهربونت وهم قطارهاش براش دوختن و" دوستان نادان وطنی"هم به تنش کردن، تا ابد به قامتش باقی میمونه...
میدونم!متعجب شدی ازاین حجم "تلخ" بودنم! یادت هست که پیش از اینکه زیر اونهمه تحریم و وضعیت بد اقتصادی مجبور به کنار گذاشتن تحصیل،جدایی از تو و بازگشت به وطن بشم و "علم" و "عشق" رو یکجا از دست بدم،چی خطابم می کردی؟..."سویتی!!"
عزیزکم،وقتی تلاش میکنی ، اما نمیرسی،هر قدر هم "شیرین"،"تلخ" میشی، تلخ...مثل هسته ای که" نرسید" و برای همیشه در دل زرد آلو تلخ موند...
میدونم دوستم داشتی جین!
اما همیشه میدیدم پر از اضطراب بودی از اینکه پدر و مادرت رو چطور توجیه کنی که من پیش از اینکه به اونجا بیام گواهی نامه ی "رانندگی" داشتم نه "شتر سواری"، یا به برادرت بگی که میشه بدون اسلحه هم رو به روی من و هم کیشام ایستاد و لبخند زد!!
و "من" رفتم،چرا که معنای عشق برای من" داشتن" تو نبود، بلکه "خوشحال بودنت" بود.
شب آخرین دیدارمون حماقتم فقط نبوسیدمت نبود،بلکه آرزویی هم برات نکردم ،شاید این شب سال " نو" و این نامه، زمان و مکان مناسب اون آرزوی "کهنه" باشه.
آرزوی من برای تو ،همون دیالوگیه که بینهایت دوست داشتی از سریال محبوب ساخت پدرت: "با کسی باش که بدونه چه چیزی داره،وقتی تو رو داره!!"
امیدوارم هرکسی که در کنارته،آگاه باشه که "انتهای آرزوی کسی" رو درگوشه ای از دنیا در آغوش گرفته..
بزرگترین آرمانم اینه: مرز،فقط مرز "انسانیت" باشه.
جین!...نفس بکش،زنده باش و زندگی کن...زیبا...
سال نو مبارک
امید طاهری وحید

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.