2013-12-26 20:26:57

نامه 526

سلام جان جان.خوبی؟ یادت میاد این "جان جان" گفتن بچه های تحریریه رو؟ یا از وقتی ناپدید شدی فارسیت نم کشیده؟ انگار همین دیروز بود لعنتی.دوره اصلاحات که تو خبرنگار خاورمیانه ی آسوشیتدپرس بودی و من عکاس همونجا.چقدر با هم خبر رفتیم.چقدر کتک خوردیم.چقدر بهت فحشِ فارسی یاد دادم.خوش بودیم با فارسی بامزه ی تو و انگلیسیِ داغونِ من.
بعد،یه روزِ شهریوری غیبت زد..چقدر بهت زنگ و ایمیل زدم.جوابی نیومد تا فهمیدم زنت،عزیزترینت که همیشه در موردش باهام حرف میزدی،تو حادثه تروریستی برج های دوقلو کشته شده.ما قربانی یه چیزِ مشترک بودیم جان.
تو رفتی و منم دیگه هیچ همکاری مثل جان جان پیدا نکردم.خیلی دوست داشتم پیشت می بودم تا دلداری ات بدم.مث همون شب هایی که میومدی شام خونه ی ما که ته چینِ دستپخت مامانم رو بخوری و بعدِ دو سه پیک مشروب و انگلیسی-فارسی مخلوط بلغور کردن، تکیه میدادیم به پشتیِ وسط حیاط و تو میگفتی کاش زنت هم پیشت بود. میگفتم یادته ضرب المثل معروفِ ما رو؟ همزمان میخوندیم "گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی" و بعدش نمی تونستی بگی غوره و کلا" اینقدر میخندیم که موضوع یادت بره.یادت میاد جان؟
دوازده سال گذشت از اون روزا.همیشه برام سخت بود ارتباط مجازی.من و تویی که 4 سال باهم شب و روز گذروندیم،از فرهنگ کشورهامون تعریف کردیم و تعجب کردیم،خندیدیم و گریه کردیم خلاصه شیم تو یه مسیج و فیس بوک و چت.نه،من ترجیح میدم تو یه روز بیای دوباره ایران.
همین نامه رو هم نمیخواستم بنویسم..میخواستم اون حس رفاقتمون همینجوری تازه بمونه.نمیدونم تو هم منو هنوز یادت میاد یا بقول فرنگیا "لایف ایز اِ بیزنس" .اینقدر این روزها حالم بده که آخرش جز نامه نوشتن به تو راهی جلو پام پیدا نکردم.مامانم رو یادته جان؟ خسته شده مادرم این روزا.دیگه ازون ته چین های مخصوص خبری نیست تو خونه ما.دیگه از ساندویچ های نون پنیر گردوی آماده تو کیفم برای صبحونه خبری نیست.مامان سرطان داره جان.چند وقتی هست متوجه شدیم.میترسیم زیر شیمی درمانی دووم نیاره.دکترا میگن فقط با یه سری دارو میشه نگهش داشت.مشکل میدونی چیه؟ .داروهایی که لازمه، تحریم اند.دولت آمریکا میخواد رو دولت ما فشار بیاره،اونوقت مامانِ من باید بمیره.خیلی ظلمه جان.از وقتی مامان بستری شده،از خبرگزاری اومدم بیرون.اصلا" دست و دلم به عکس گرفتن نمیره.تو که اینجا بودی،این ملت چه خطری برای دولت شما داره که اینجوری باید همه چی شون تحریم بشه.این روزها خیلی دارم فکر میکنم.یادته یه بار رفته بودیم فرحزاد،گفتی انگار تهران برات مثل نیویورکه بعدش سریع اضافه کردی فقط یه قرن عقب تر و هرهر خندیدیم؟ یادته از شباهت اخلاق و مذهبی بودن ملت ایران و آمریکا گفتی؟ این روزا وقتی دارم به کشته شدن همسرت و جون دادنِ لحظه به لحظه ی مادرم نگاه میکنم،احساس میکنم ما هر دو قربانی یک نوع نگاه و تصمیم ایم.هر دو جامعه این قدر از هم ترسیدیم و نخواستیم اون "خود واقعی" همدیگر رو کشف کنیم که کار افتاده دست سیاستمدارا.
بنویسم برام جان.بنویس چطور امید رو پیدا کردی.چطور این گرد و خاکی که بعد از مرگ همسرت دور و برت رو گرفته بود پاک کردی. بنویس،اصلا" امیدی هست آیا؟

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.