2013-12-23 14:54:02

نامه 148

سلام جان
تاحالا برات صدتا نامه نوشتم ولی هنوز که هنوزه، هربار اول نامه می نویسم «سلام جان» دلم می خواد یوهاها بزنم زیر خنده و مسخره بازی دربیارم. انگار که مثلاً گفته باشم «مریم جان، سعید جان، گلی جان!» زبون فارسیه دیگه.
بگذریم... چطوری؟ من که چند وقته شدم عین مجسمه ابوالهول. همین جوری زل می زنم به سقف و دیوار و یک دفعه زیر سونامی فکر و خیال نفسم می گیره. رعنا مرد. دختر خاله م رو می گم. ماجرای نگزاوار رو که یادته؟ مگه می شه یادت رفته باشه؟ مگه می شه فراموش کرده باشی که عمو جانت چه جوری پاشو کرد توی یک کفش که «کاری از دست ما بر نمیاد» و «دولت باید به فکر دارو رسوندن به مریضاش باشه و این وظیفه ما نیست» هاه! دیدی؟ یکبار دیگه از اسمت یه جور دیگه استفاده کردم. عموجان. ولی این دفعه نه از محبت خبریه و نه از دوست داشتن و احترام. می گم «عمو جانت» که نگم عموی فلان فلان شده ت. ای بابا. این حرفا چیه که می زنم؟ متاسفم. تقصیر تو چیه. حتماً مجبورت کردن. حتماً جناب سناتور با شات گان قفسه سینه ات رو نشونه گرفته و گفته «اگه جرئت داری واسه اون تروریستا دارو بفرست» راستی مامانت هم هنوز فکر می کنه ماها تو ایران جوراب پشمی سوراخ دار می کشیم سرمون و از پشت پنجره شلیک می کنیم تو مغز همدیگه و وقتی خون خیابون رو می گیره، لبریز از شور و شعف می شیم؟ یا اینکه دسته جمعی تو زیرزمین ها بمب مُمب می سازیم به نیت نابودی جهان؟! ببخش منو. دلم پره این روزا. بی خود که نشدم کپی برابر اصل ابوالهول. خدا می دونه اگه بابای بزرگوارت فرندز رو نساخته بود، چی به سرم می یومد. تنها دلخوشیم تو این روزای زرد و زار اینه که لم بدم رو کاناپه و واسه هزارمین بار به شوخی های فیبی و جویی بخندم و باز قسمت آخر، وقتی همه کلیدهاشون رو می ذارن رو کانتر، واسه هزارمین بار بغض ناخن های تیزش رو فرو کنه تو گلوم و چونه م بلرزه و اشک شلپ و شولوپ از گوشه چشم هام پایین بریزه. راستی خوشحالم از این که خواهرت از این مریضی کوفتی جون سالم به در برد. فرق ما همینه دیگه. شما آمریکایی ها سهمتون می شه دارو و سهم ما جهان سومی ها معجزه. اونم اگه بشه. که نشد. معجزه نشد و رعنا رفت.
می دونم جان. بعد عمری برات نامه نوشتم و فقط غر زدم و فحش دادم. منو ببخش. ولی حالا که این دری وری هارو نوشتم انگار 5 کیلو از وزنم کم شده. می دونم کریسمسه و باید برای هم آرزوهای خوب کنیم. می دونی... تنها آرزوم اینه که 2014 سال بهتری باشه. سالی که پر باشه از خنده های از ته دل و سلامتی و وجدان سبک. اصلاً آرزو می کنم سال جدید برای همه ساکنین زمین به خوبی سالی که برای خواهرت گذشت باشه. سالی پر از بهبودی، پر از امید، پر از معجزه.
پ.ن: عکس رو برای تلطیف فضا فرستادم.
آنالی

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.