2013-12-26 16:40:28

نامه 492

همیشه آدما اولین بغل دستی اولین ساله مدرسشون رو یادشون نمیره...پسرک تپل با لپای قرمز نشست بود بغلم...خیلی خجالتی بود‌ و‌ ساکت اما مهربون...بر عکس من که شیطون بودم و پر رو....تو ۵ سال دبستان فقط ۲ ساله اش رو باهم بودیم اما من دوستش داشتم بین همهٔ دوستام یه حس دیگه‌ای بهش داشتم....حتی یادم میاد اون موقع‌ها که اوج هیجان ماها تو چهارشنبه سوری بود‌ و‌ خریدن چند دونه سیگارت اونم یواشکی دور از چشم مامان باباهامون کلی‌ هیجان انگیز بود.....جان بهم گفت بیا بریم یه مغازه نزدیک خونه ما سیگارت میفروشه باهم بخریم...یادش بخیر،جان چه هیجانی داشتم هر چند شاید یادت نیاد...

اون روزا گذشت...
بزرگ شودیم و دورتر...
بزرگ بزرگتر...دور و دورتر...
جان،اما پیدات کردم،بد از چندین سال...بد از اون کنکور لعنتی...تو بچه درس خون بودی امیر کبیری شده بودی و من بچه شیطون دانشگاه آزادی....
جان، خیلی خوشحال بودم که پیدات کردم از اون خوشهالتر که
امیر کبیر میخوندی...خودت چراشو میدونی‌...
اما جان خورده نگیر به من...فاصله سهم همه آداماس...نپرس چرا رفتم.....بعضی وقت ها باید رفت...فقط ازت می‌خوام هیچوقت هم کلاسی اول دبستانت رو فراموش نکنی‌...جان،فراموش شدن کابوس همهٔ آدامس...پس تو به یادم باش،مرسی‌.

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.