2013-12-26 18:39:10

نامه 506

سلام!
دست و دلم نمی رود که این نامه را به انگلیسی برایت بنویسم، دلم می خواهد فکر کنم هنوز به لطف آن کلاس های تابستانی پدربزرگ، فارسی را خوب می فهمی، اگرچه خوب حرف نمی زنی!
بله ... منم! راستش را بخواهی چند ماهی هست که اینجا پیدایت کرده ام. راست تَرَش را بخواهی، چند سالی هست که اینجا دنبالت می گردم. نه اینکه فکر کنی تمام این سال ها از فکر تو خواب و خوراک ندارم، نه! اما سه سال زمان کمی نیست برای اینکه کسی در خاطرت بماند و دلت بخواهد چند خطی برایش بنویسی و بدانی که هنوز دلش تو را به رسمیت می شناسد یا نه.
آن عصرهای تابستان را یادت هست؟ آن حیاط قدیمی، من و تو و رخساره، سه جثه لاغر و کوچک. جوری در آن حوض کوچک جولان می دادیم که گویی در اقیانوس آرام مشغول کشف جانوران ناشناخته ایم! صدای پدر بزرگ می آمد که مدام مادر را سرزنش می کرد که گناه می کنید این پسر را با این دخترها می فرستید آب بازی! مادرم می خندید و می گفت: حاج آقا! سخت نگیر! این بچه بیکار باشد، باز دلش هوای مادرش را می کند.
رفتنت برایم سخت بود اما بچه ها زودتر با سختی ها کنار می آیند! عادت کردم به حیاط قدیمیِ بی تو. یادت هست پدربزرگ همیشه می گفت این پسر باید شرقی باربیاید! دلش می خواست حالا که نوۀ خواهرش بی سرپرست مانده، یکی از غربی ها کم کند و به شرقی ها اضافه کند. دلش می خواست کنارش بنشینی و برایت شاهنامه بخواند. بعد از آن شبی که با عمویت رفتی، تب کرد. عکست را با عمویت دیدم، آدم کله گنده ای هم شده است، از آن کله گنده ها که یک ورقه امضا می کنند و یک ملت را در جوهر خودنویسشان غرق می کنند!
نمی دانم هنوز هم مثل همان وقت ها دل نازک هستی یا نه، نمی دانم هنوز هم ساعت ها برای بچه گنجشک هایی که از شیروانی می افتند و می میرند، گریه می کنی یا نه، اما رخساره مرد. نگزاوار نبود؛ همان نگزاواری که برای خواهر خواندۀ تو، بود. تو را که پیدا نکرده بودم اما به دیگرانی سپردیم که برایش بفرستند اما نشد. پستی گذاشته بودی که خواهر خوانده ات رو به بهبودی است، برایش خوشحالم.
خودم خوبم. مشغول کار و زندگی. اگر خوشبختی را در یک خانه گرم و عشق و آرامش بدانی، خیلی خوشبختم! و هنوز هم عاشق روسری های گل گلی! چقدر خوشحالم که پیدایت کردم! چند شب پیش یلدا بود، یادت که هست؟ آجیل و هندوانه و حافظ. به یادت بودم. امروز هم که کریسمس است. امید که سالی داشته باشیم پر از سلامتی و لبخند و دنیایی پر از رخساره های سالم و عموهای مهربان. یادت هست وقتی مادر می گفت از ته قلب یک آرزو کن، یک نفس عمیق می کشیدی و بلند می گفتی:«آرزو»! حالا هم یک نفس عمیق و کلی آرزوی خوب...
آن حیاط و حوض که دیگرنیست، اما این را از گوگل پیدا کردم! شبیه است، نه؟

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.