2013-12-23 13:07:44

نامه 146

به جان...
چقدر نگزاور نزدیک بود به دست‌های من‌و‌تو. آن دخترک یادت هست؟
دعادعا می‌کنم که یادت مانده باشم، از کوچه‌های گم‌شده.
سر کوچه، یکی توی چیزی که صدایش را فریاد می‌کشید، داد می‌زند تا همه بشنوند حتی آدم‌های گینه‌ی‌بی‌سائو و یا حتی کنیا و کلیمانجارو.
همه را در یک لحظه باهم گره می‌زد. حتی پشت گردی زمین به اقیانوس آرام، که حالا خیلی آرام شده بود، همه جا پخش است بوی آرامی. همه رامِ بویِ صدایش، طعم حرف‌هایش، حتی پدرت. پوسیده و مانده پدرت در یادم و یاد همه، در این‌جا.
فرندز هم حتی یک لحظه همه را باهم در خود جا می‌داد تا همان کوچه. از فرندز تا آن‌چیزی که صدا را فریادتر می‌کرد.
راستی،
بابانوئل، برای شما، زیر کاج، هنوز هدیه می‌گذارد؟
می‌دانی؟ راستش من می‌خواهم بابانوئل کریسمس امسالت باشم؛ و این‌جا، کاج تو باشد.
خواندنی‌ها برایت آشناست. تو خوب خواندنی‌ها را می‌خوانی و می‌فهمی، چیزی که از این‌جا از سر کوچه تا خانه‌ات را باهم برای لحظه‌ای هم شده‌باشد، یکی و هم‌راه می‌کند یعنی چه.
دعادعا می‌کنم خواندنی باشم که بخوانی‌ام. بیش‌تر بخوانی‌ام.
من می‌خواهم برایت کریسمس را جشن بگیرم. من می‌خواهم بابانوئل تو باشم...
هدیه کریسمس من‌ به ‌تو آرزوی کارت دعوت به جنین مانده در شکمش و تدارکِ ماندنش
یادم رفت بگویم، نگزاور دخترک من تمام شده است...

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.