2013-12-26 00:25:28

نامه 470

ای جان دل

غروب شده بود که میخواستم بروم خانه، سردبیر زنگ زد و گفت که باید بمانم ، چاره نبود ، ماندم و در این مدت کمی سرم خلوت بود ، با تنظیمات ایندیزاین ور میرفتم که یاد تو افتادم ، یاد وقتی که با هم در آن تالار گفتگوی این نرم افزار صفحه بندی آشنا شدیم، تو یک صفحه بند ( صفحه آرا) در آمریکا و من یک صفحه بند در ایران، مطالبی که از زیر دستمان رد میشد گاهی درست بر ضد هم بود، مثل این بود که دو سرباز از دو ارتشِ در حال جنگ با هم دوست شده باشند، خنده دار بود ،اما واقعیت کودکانی بودیم با پوتینهای سربازی ...
.
راستی شب کریسمس یک جورهایی بلندترین شب سال هم هست، حالا با یکی دو شب فاصله، ما این بلندترین شب سال را جشن میگیریم. آن هم یک جشن باستانی اما خودمانی و با همه شیرینی‌های دم دستی، میدانی دلیل این جشن چیست؟ به قول پدرم: طولانی ترین شب سال هم بیشتر از یه شب دوام نداره ، فقط باید با هم باشید ...
.
آره این جشن ما رو دور هم جمع و به رسیدن صبح امیدوار میکنه ...
.
حالا که اینجا پیدات کردم میخواهم برایت آرزویی کنم اما راستش قدیم‌ها آرزوها قشنگتر بود، بچگی‌ها از سر شب میرفتیم پشت بام خانه و روی تشک یخ کرده دو زانو می‌نشستیم و زل زل به آسمان نگاه میکردیم تا شهاب سنگی بیفتد و آرزو کنیم، بیشتر وقتها تا شهاب سنگ را می‌دیدم آنقدر ذوق زده بودم که یادم میرفت چه آرزویی داشتم ، راستش اصلا آرزویی نداشتم، دنیای من کوچک بود و در حد سر و ته کوچه خلاصه میشد،
با شیرینی یک بستنی کیم دوقلو موشکی ارضای بودن میشدیم و یک دانه قاصدک که میدیدم پر پر ش میکردم و آنقدر با آرزوهای مختلف دانه دانه فوتش میکردیم تا برود یک کاری برایمان بکند ...
از بد شانسی یکبار آرزویم را انتخاب کردم و درست وقت رد شدن شهاب سنگ گفتم و برآورده هم شد ، بزرگ شدم ...
کاش آرزویم را یادم میرفت ...
.
ای جانم، بنظرم بیشتر باید منتظر روشن شدن حقیقت دنیا بود، باید امیدوار بود، بالاخره یه روزی دنیا جای بهتری میشه ، مگه نه؟
.
دیگه آفتاب داره در میاد، اذان صبح هم از مناره قدیمی مسجد محل بلند شد و صداش سرمای شیشه‌ای صبح رو شکست و این یعنی امشب هم دیگه موندنی نیست ...
همسایه ما هم مثل هر روز میاد به سمت انتهای کوچه تا کامیونش رو روشن کنه و بره و همزمان صدتا گنجشک سرو صدا کنن و همه خاطرات دیشب رو برای هم تعریف کنن، راستش اونها درک قشنگی از صبح دارن، چون صبح رو نقطه شروع زندگی قرار دادن ...
.
ای جان دل ، بیا آرزو کنیم برای بسته شدن تلوزیونها ، پادگانها و باز شدن پنجره‌ها، بیا دعا کنیم برای پر باران شدن دنیا، دعا کنیم برای سیر شدن کودکان و مهربان شدن دنیای آنها، من هم دعا میکنم در روز بارانی دچار حادثه عشق شوی ...
.
یک پسر معمولی از جنوب شهر
سعید آزاد

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.