2013-12-26 11:52:22

نامه 453

[ازم پرسیدی : تو منو دوست داری ؟
و من به جای جواب به آن لکه انار روی چهارخانه های پیراهنت چشم دوخته بودم و فکر می کردم که این تصویر را قبلاً جایی ندیده ام ؟
چشم دوخته بودی به من و ته چشمهایت مهربانی کمرنگی بود که من نمی دیدم .
پرسیدی : تو منو دوس داری ؟ و این را طوری نپرسیدی که آدم تکلیفش را با خودش و تو و پاسخش بداند.
یعنی طوری نبود که انگار دلت غنج می رود برای شنیدن اعتراف من به دوست داشتنت ؛ و طوری هم نبود که آدم بداند باید فوری بگوید نه ، تا جلوی اتفاقات آزار دهنده ی بعدش گرفته شود.]
و حالا بعد از این همه سال
.
.
.
سلام جان ؛
من تو را دوست دارم !
یعنی این را همین امروز فهمیدم !
یعنی شب خوابیده بودم و صبح که بیدار شدم دیدم تصمیم گرفته ام پاسخ سؤالت را بدهم .
ببخش که زودتر نگفتم ...

پ.ن : دعا می کنم حالا دیگر یاد گرفته باشی که other message ت را زود به زود چک کنی تا هرچه زودتر جوابت را ببینی .


امضاء : پرنسس کوچولوی تو

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.