2013-12-26 20:03:31

نامه 514

جان ِ جهان دوش کجا بوده ای ؟
نی غلطم در دل ما بوده ای !
در دل ِ ما بوده ای جان ، اما اینجا پیدایت می کنم توی فیس بوک ، تازه دوش هم نه ، تمام این سال ها ، تمام این سال ها که وقتی به آن فکر می کنم سرم گیج میرود مثل همین حالا که این نامه را برایت می نویسم ... جان و حال و احوالت چه طور است جان ِ جان ِ دل ؟! تو نبودی تمام ِ این سال ها و من بزرگ شدم ، مثل تو که فکر می کنم بزرگ شده ای . آن روز ها شاعر نبودم ، اما حالا هستم . امیدوارم هنوز فارسی خواندن یادت باشد و حافظ و مولانایی که هدیه داده بودم به تو روی کتابخانه ات خاک نگرفته باشد .
من شعر می گویم و درس ِ مهندسی ِ مواد می خوانم و روزگار می گذرانم ، تو همچنان طرح می زنی و صفحه آرایی می کنی ؟! هنوز امضای کارهایت روی صفحات روزنامه هست ، اما امضایت نام و نشان ندارد ، شماره ندارد ، فقط وقتی صفحه را می بینم به خودم می گویم " این کار ، کار ِ جان است ... " خوب است دوست ِ من ، دیدن کارهای یک رفیق هم گاهی دلتنگی را می پراند از دل ، برای اندکی ...
دیدی همه چیز عوض شد رفیق ؟! دیدی بالاخره کشورهایمان هم مثل خودمان دست دادند با هم و سر یک سفره غذا خوردند ؟! دیدی تحریم هایمان هم قرار است کم شود ؟! حالا عمویت خوشحال شده یا ناراحت ؟! هنوز مادرت نمی خواهد بیاید اینجا را ببیند ؟! به او بگو منتظرش هستیم ، با دسته گلی و لبخندی و امیدی ، گذشت روزهای هراس و تردید ِ ما هم ...
به پدر بگو این روزها طرفدارهای سریالش اینجا خیلی بیشتر از آنجاست ! باورت می شود ؟! کسی را نمی شناسم اینجا که فرندز نبیند ، اینجا همه با هم فرند شده اند واقعا ، تنها تو مانده ای که بیایی و جمع ِ ما جور شود ...
ای جان ِ جان ِ جان ِ جان ، ما نامدیم از بهر ِ نان ، ما نامدیم از بهر ِ دارو و دوا ، دخترخاله ام را یادت می آید ؟! همان که خوشم می آمد از او ! جان ، خوشم " می آمد " ، دیگر نیست که خوشم " بیاید " ... خوشا به حال ِ تو که خواهرت توانش بیشتر بود ، هنوز هست کنارت ، جان ِ تازه ای دمیده شده در جسمش و می تواند به هر چه می خواهد برسد ، وکیل بشود یا پزشک – درست یادم مانده ؟! - ، خوش به حالتان ... این هفته که کلیسا رفتی ، دختر خاله ام را فراموش نکن و برایش طلب آمرزش کن دوست ِ من ...
دست ِ تیر خورده ی برادرت خوب شد ؟! خدا را شکر کن که برادرت برگشت از کابل ، یادت می آید برایت از جنگ ِ سی سال قبل ِ ایران حرف می زدم ؟! اینجا برادرهای مردم برنمی گردند ، اینجا برادرها نهایتا می شوند اسم ِ خیابان . راستی اسم خیابان های شما چیست ؟! این همه اسم از کجا می آوردید ؟! باور می کنی این یکی از سوال های بزرگ زندگی ِ من است ؟! می دانم الان در دل می گویی " این همه روز اینجا بوده ای ، یادت نمیادت ؟! " نه جان ِ من ! خیابان ها را به نام به یاد نمی آورم ، اما کافه ای که با هم می رفتیم و سینماها و تئاترها و کتابفروشی ها را آجر به آجر به یاد دارم ، امان از دل ِ تنگ ِ رفیق ...
این همه حرف زدم جان ، این همه گفتم که تو هم بگویی ، آن قدری که من به تو فارسی یاد دادم حتی رمان ِ کلنل ِ محمود دولت آبادی را هم می توانی به زبان ِ مادری اش بخوانی ، آنجا چاپ شده ، بخوان حتما ، تو هم برایم بنویس ، به زبان ِ مادری ات ، حتی به زبان ِ مخلوطی که خودمان اختراعش کردیم برای خودمان ، من هنوز یادم هست ...
جان بی جمال ِ جانان ، میل جهان ندارد جان ... پای درخت کریسمست دعا کن زودتر هم دیگر را ببنیم ، یا من بیایم پیش ِ تو ، یا تو بیایی اینجا ، مهم این فاصله ی خشکی و دریاهای بین مان است که برداشته شود ...

جانَـت سلامت دوست ِ من
ماهان
5 دی 1392
26 دسامبر 2013

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.