2013-12-26 19:23:17

نامه 508

جان.
جانم دارد از جان می رود. جانم نصف شده است.نصفش رفته است از دست و نصف دیگرش هر روز خط هایش کم می شود. جان دیگر حساب تعداد چهار تا خط و یکی رویش های روی دیوارم از دستم در رفته. مدادهایم هرروز کوچک تر می شوند و دیوار هر روز سیاه تر.
جان...جانم دیگر بالا نمی آید.تمامش را غصه دارد ذره ذره در بر می گیرد.
جان توی گوش عیسای مسیحت نامم را زمزمه کن. جان بگو غصه دارد زیاد. و غم روز به روز بیش تر بر زمین می زندش. بگو این بار برای هدیه ی امسال از آن بالاها که رد می شود دستانم را پر کند. بگو دست هایم یخ زده اند توی این سرمای زمستان. بگو نشانیش انگشت های کوچک سرخیست که رو به آسمان گرفته شده اند. بگو پیش پایش شورترین رود دنیا در جریان است و شب ها ماهی ها از صدای چک چک اشک خوابشان نمی برد.
جان..این بار در گوش عیسای مسیح بگو...بگو بگوید خدا سرش را کمی این طرف تر بگیرد بگو ببیند دلش می آید؟بگو ممکن است این بار پیامبری را بفرستد تا دست های مرا گرم کند؟ جان انگشت هایم ترک خورده اند. خون سرخ گرم روی تمام آدمک های برفی می ریزد. مردم گمان می کنند کسی نیمه های شب آدمک های برفی را به قتل می رساند.
جان...زیباتری سرود یکشنبه را این بار...برای منِ نیمه جان بخوان....

Copyright Netformance 2013. All rights reserved.